تبلیغات
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
غمکده ی تنها عشق وجود دلم - داستان دل شکسته(واقعی)
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

تماس بامدیریت شایان

کد تماس با ما

شایان موزیک

چت روم

چت روم

تعبیر خواب آنلاین

تعبیر خواب

اس ام اس های تصادفی


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد تنهاعشق وجد

فال حافظ
Admin Logo
themebox

دل شكسته

 

از خونه شون تو یكی از محله‌های غرب تهران میاد بیرون، روز خیلی خوبیه… یه شلوار جین و یه تی شرت اسپرت پوشیده و اصلاح كرده و با موهای مرتب، یه ادوكلن خیلی خوش بو هم زده كه میتونه شامه هر دختری رو قلقلك بده… امروز قراره زندگیش متحول بشه و قراره غم‌هاش تموم بشه، قراره یه زندگی خوب و راحت رو شروع كنه، موفقیتی كه امروز تو ذهنش هست رو هیچ وقت به دست نیاورده.

 

به نظرش هوا امروز خیلی عالیه، یه هوای خیلی خوب، تو اواخر مرداد ماه یه همچین هوای ملایمی بعیده…از دم خونشون  7-8  قدم میره جلوتر و بر میگرده خونشون رو نگاه میكنه، یه مرتبه چهره مادر و پدرش میاد جلوی صورتش و یه لبخند كوچولو میزنه. دختر همسایشون از كنارش میگذره و بهش سلام میكنه، جواب سلامشو میده و چون اصلا حوصله پر چونگی دختر همسایه رو نداره زود خداحافظی میكنه و به راه خودش ادامه میده. به كنار خیابون میرسه و منتظر یه ماشین میشه، یه ماشین نگه میداره واونم جلو سوار میشه، عقب یه دختر و پسر جوون نشستن و زیر گوش هم دیگه دارن نجوا میكنن، خیلی شاد به نظر میرسن و انگار در كنار هم غمی ندارن… خودش هم به یاد روزهای خوش گذشته میفته و بعد از  1-2  دقیقه از رویاهاش میاد بیرون و تو دلش میخونه: گذشته‌ها گذشته، هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته. امروز نباید غمگین باشه، چون روز آزادیه، روز شادی و مرگ غم‌ها برای اونه.

 

تو مسیر چند تا دختر و پسر دیگه رو هم میبینه، ولی سعی میكنه اهمیتی نده و فقط به فكر فردای بهتر باشه… روزها و ماههاست كه برای یه همچین روزی لحظه شماری میكنه، تقریبا  2  سال پیش هم همچین تصمیمی گرفته بود ولی اون موقع خودشو راضی كرده بود كه میشه آینده رو ساخت… حالا میخواد آینده رو برای خودش بسازه.

 

بقیه داستان در ادامه دل شکستن عشق..........

 

 

تو دلش به راننده جوونی كه گویا  2-3  سال از خودش بزرگتره فوش میده، چون یارو خیلی آروم میره و این طوری ممنكه دیر به سر قرار برسه، ولی در نهایت ساكت میمونه.

 

تو ذهنش زندگی آیندش رو تصور میكنه و یه لحظه دلش برای اون زندگی پر میزنه.

ماشین نگه میداره، پیاده میشه و یه نفس عمیق میكشه، از همون جا میشه جای قرار رو دید و ساختمونی كه میتونه برای اون اسطوره نجات باشه رو میبینه… آروم آروم حركت میكنه، نمیدونه چرا امروز همه دخترها با یه نگاه خاصی بهش نگاه میكنن اونم اهمیت نمیده وفقط به قرارش فكر میكنه…عقربه‌های ساعت  2-3  دقیقه از ساعت  6  عصر گذشته و الان اوج شلوغی تو منطقه‌ای هست كه تقریبا به مركز خریدی با  7-8-10  تا پاساژ تو منطقه غربی تهران تبدیل شده…

 

همون طور كه داره حركت میكنه، احساس میكنه كه قدماش دارن سبك میشن و حالا انرژی كمتری برای حركت لازم داره، یه دفعه به یادش میفته كه بهتر بود از دوستاش خداحافظی میكرد و با خودش فكر میكنه كه بره تو یه كافی نت و چند تا  Offline بذاره، ولی بلافاصله پشیمون میشه.

 

به راحش ادامه میده و هنوز هم نگاههای داغ دخترهایی كه از كنارش میگذرن، رو صورتش سنگینی میكنه… ولی این اولین باری نیست كه این نگاهها رو دیده و تو این مدت دیگه این نگاهها براش عادی شده.

 

تو مسیرش به یاد خیلی چیزا میفته، به یاد دوستانش، به یاد كسانی كه راست و دروغ بهش گفتن كه دوستش دارن و به یاد خاطراتش… همه اون خاطرات مثل ابری میان و از كنارش رد میشن و اونم سعی میكنه توجهی نكنه.

 

یه ساختمون  10-12  طبقه، كه پوششی از آلمینیم و شیشه با معماری سه بعدی و مكانی عالی اونو به پاتوقی برای جوونا تبدیل كرده… به حسن انتخاب خودش تبریك میگه و تو دلش احساس خوبی بهش دست میده، از درب الكترونیكی ساخنمون عبور میكنه و به داخل میره، دستگاههای تهویه مدرن و قوی ساختمون هوای خیلی مطبوعی رو در داخل به وجود آوردن… میره و سوار آسانسور میشه و به طبقه آخر ساختمون میره… درب آسانسور باز میشه و وقتی میخواد از آسانسور پا به طبقه آخر بذاره احساس میكنه دو تا چشم آشنا داره نگاش میكنه، اطراف رو نگاه میكنه و هیچ كس رو نمیبینه.

 

از پنجره‌های ساختمون به بیرون نگاه میكنه و از این فاصله آدمها رو خیلی كوچیك و حقیر میبینه، حقارتی كه برای اولین بار در وجود آدمی میبینه… سعی میكنه این مسئله رو فراموش كنه و فقط به فكر قرارش باشه، قرارش راس ساعت  6:30  هستش و الان ساعت  6:20  هستش. مثل همیشه زود به سر قرارش رسیده و باید چند لحظه‌ای منتظر بشه تا این عقربه‌های تنبل حركت كنن، برای اولین بار تو زندگیش احساس میكنه نمیخواد زمان قرار برسه و احساس میكنه بر خلاف گذشته دوست نداره طرفش به موقع و یا زودتر سر قرار بیاد، ولی اومدن طرفش سر قرار دیگه دست اون نیست… البته میدونه كه مسیری كه اون میخواد از اونجا بیاد اصلا ترافیك نداره و  100% سر ساعت مشخص میرسه سر قرار.

 

تو این مدت ده دقیقه فكر و خیال میكنه، یه دفعه از رویاهاش میاد بیرون و به ساعتش نگاه میكنه، ساعت دقیقا  6:29:30  هست و فقط  30  ثانیه مونده كه موقع قرار برسه، به خودش نگاهی میكنه، نمیخواد تیپش بد باشه و دوست داره خیلی مرتب باشه. اضطراب میخواد تو قلبش نفوذ كنه، ولی بهش اجازه نمیده…قلبش دیگه پر شده و جایی برای اضطراب باقی نمونده.

 

عقربه ثانیه شمار با ناز و عشوه میره رو  12  و حالا دیگه دقیقا ساعت  6:30  هستش.

همون لحظه طرفش رو میبینه كه داره با یه لبخند به طرف اون میاد، اونم چون یه كم عجله داره، با یه شیرجه سعی میكنه خودشو زودتر به اون برسونه و اونو در آغوش بگیره، همون طوری كه داره شیرجه میزنه، به یاد گذشته‌ها میفته… میدونه كه زمان زیادی نداره و با توجه به قوانین مطلق فیزیك این ارتفاع  20-30  متری رو در زمان خیلی كمی طی میكنه… تو همون زمان كم یه یاد عشقش میفته و بعدش هم صورت پدر و مادرش میاد جلوش و خوشحاله كه چهره پدر و مادرش رو دوباره میبینه، یه لحظه به یاد حرفهای پدرش میفته و تو ذهن خودش، یه دادگاه تشكیل میده و خودشو به خاطر این كارش و قبول نشدن تو كنكور محاكمه میكنه ولی خودش خوب میدونه كه دلیل این تصمیمش كنكور نبوده و نیست…

 

احساس میكنه همه اون پایین دارن نگاش میكن و منتظرن كه اون سقوط كنه، یه لحظه به پایین نگاه میكنه و احساس لذت میكنه… به خودش میگه كه دیگه غم و غصه تموم شد و هیچ كسی نمیتونه دل منو بشكنه… با اینكه تو فصل گرما قرار داره، به خاطر سرعت زیادش یه باد ملایم و مطبوعی به صورتش میخوره و گونه‌هاش رو نوازش میده… دوباره به پایین و جایی كه طرفش اونجا منتظره تا اونو در آغوش بكشه، نگاه میكنه و حدس میزنه كه از اون بالا، تا به اینجا مثل یك عمر براش گذشته، چشمهاش رو میبنده و یه لبخند میزنه و یه دفعه یه صدای بلند مثل انفجار میشنوه و دیگه نه چیزی احساس میكنه و نه چیزی میشنوه…



نوشته شده توسط :shayan
پنجشنبه 1390/03/19-10:03 ق.ظ











خون ریخته شده عشق

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس