تبلیغات
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
غمکده ی تنها عشق وجود دلم - داستان جذاب ..بازی
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

تماس بامدیریت شایان

کد تماس با ما

شایان موزیک

چت روم

چت روم

تعبیر خواب آنلاین

تعبیر خواب

اس ام اس های تصادفی


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد تنهاعشق وجد

فال حافظ
Admin Logo
themebox

 

 بازی

خسرو و شیدا به دنبال عشقی پرشور با هم ازدواج کرده بودن . مدت زیادی از زندگیشون نمیگذشت اما تا اون روز هیچ اختلافی که ایجاد تلخی و کدورت

کند بینشون پیش نیومده بود . اغلب دخترا و پسرای فامیل آرزو داشتن پس از ازدواج وضعیتی مشابه اونا داشته باشن 

 

در غروب ی روز گرم تابستونس وقتی خسرو مثل همیشه به خونه برگشت تا در کنا همسر مهربونش خستگی های ساعت ها کار و تلاشو فراموش کنه با چیزی که اصلا سابقه نداشت روبرو شد . شیدا برخلاف همیشه برخوردش سرد و تلخ بود .. دیدن چهره ی بی تفاوت و اخم آلود شیدا چنان دور از انتظار بود بود که به وحشت افتاد و فکر کرد     حتما اتفاق خیلی بدی افتاده که شیدا اینطور گرفته و درهمه . ؟    

در حالیکه خودشو واسه شنیدن بدترین خبرها آماده میکرد ، پرسید  

_ اتفاقی افتاده ؟ کسی طوری شده ؟

_ نه ، هیچ اتفاقی نیفتاده ، کسی هم طوری نشده 

خسرو خیالش راحت شد پس چرا رفتار شیدا تغییر کرده ؟

 

ادامه داستان در مکتوب عشق

در حالی که شیدا اخماش تو هم بود و از خطوط سرد چهره ش نمیشد فهمید تو سرش چی میگذره و خسرو خسرو متعجب و حیرتزده بود در فضایی سنگین شام خوردن و به بستر رفتن  

 

خسرو در این اندیشه بو د که چرا همه چیز بی مقدمه و غیرمنتظره تغییر کرد ؟  

 

روز بعد خسرو برای اولین بار صبحانه نخورده سرکارش رفت .. شیدا با اینکه بیداربود خودشو به خواب زد و وقتی خسرو از آچارتمان بیرون رفت و در حالی که لبخند رضایت آمیزی رو لباش بود به آشپزخونه رفت و با اشتهای کامل صبحونه ی مفصلی خورد و پیش خودش گفت     مثل اینکه خوب شروع کردم  حسابی کلافه شده بود !   

از اینکه نقششو اینقدر خوب بازی کرده بود در دل به خودش آفرین گفت  

 

خسرو تا غروب دست و دلش به کار نرفت و مدام به اتفاقی که افتاده بود فکر میکرد و به نتیجه ای نمیرسید و نمیدونست یکی از یکی از دوستای شیدا که تازه از فرنگ برگشته بود بهش گفته بود   

 

_ اونجا زن و شوهرا برای اینکه قدر و ارزش همدیگرو بیشتر بشناسن و علاقه شون بهم بیشتر بشه مدت کوتاهی جرا از هم زندگی میکنن ..

 

تلخی رفتار شیدا یک هفته ی تموم ادامه داشت . اواسط هفته دوم شیدا ی موضوع کوچیکو بهونه قرارداد و گفت   

_دیگه نمیتونم با تو زندگی کنم !

 

بعد قهر کرد و رفت خونه ی باباش .. و چون از عشق خسرو به خودش مطمئن بود یقین داشت بعد از چند وقت که به خونه برگرده عزیزتز میشه . حتی به تلفنای خسرو هم جواب نمیداد .. خسرو چندبار از طریق دوستان و آشنایان برای همسرش پیغام فرستاد و از او خواست که به خونه برگرده تا اگه مشکلی هست زیر سقف خونه ی خودشون حل کنن .. اما خوشبختترین زن دنیا هر بار به خدش میگفت     هنوز زوده ، باید ادامه بدم تا شیرینتر بشم !   

 

وقتی مدت قهر شیدا از یک ماه گذشت دیگه خبری از پیغامهای خسرو نرسید و شیدا یا همون خیالات روزها رو پشت سر میذاشت و به این ترتیب سه ماه در بی خبری کامل گذشت

ی روز صبح وقتی شیدا از خواب بیدار شد احساس کرد چیزی کم داره . دلش برای خسرو تنگ شده بود . چهره ی پدر و مادر و بقیه مثل صورتکهایی به نظرش میومد که از ی حادثه ی تلخ خبر داره .. هراس عجیبی قلبشو پر کرد ..

 

صبحونه نخورده چمدونشو بست و راهی خونه شد . میدونست که این ساعت روز خسروخونه نیست . پیش خودش گفت     تا وقتی خسرو برگرده خونه خونه مثل گذشته سر و سامون میده .. همه چیزو آماده میکنه و وقتی خسرو اومد حقیقتو بهش میگه .. مطمئن بود که خسرو از ابتکاری که به خرج داده تعجب میکنه و کلی باهم میخندن .   

 

شیدا غرق تو این تصورات بود که به خونه رسید . با ی نگاه همه چیزو تر و تمیز ومرتب دید . آز آشپزخونه صدا میومد ..   لابد خسور .. لابد با حس ششم فهمیده امروز برمیگردم و به محل کارش نرفته تا خونه رو مرتب کنه .   

وقتی در آپارتمانو بست با صدای بسته شدن در مادرشوهرش از آشپزخونه در حالی که دستکش دستش بود اومد بیرون . با نگاهی که انگار انتظا اومدن شیدارو داشته به اون سلام کرد و خوش آمد گفت

شیدا چمدونو رو زمین گذاشتو گفت   

_ شما چرا زحمت کشید ؟ خودم میومدم خونه رو مرتب میکردم  

_ چه زحمتی مادر ؟ خسرو به خواستگاری خواهر یکی از همکاراش رفته  تقاضاش رو قبول کردن . امروز بعدازظهر قرار خانواده ی دختر بیانو خونه و زندگی خسرو رو ببینن . این بود که اومدم خونه رو کمی مرتب کنم ..

 

شیدا به قاب عکسش در لباس عروسی که هنوز به دبیار هال آویزون بود انداخت. حس تلخی وجودشو پر کرده بود . چیزی در درونش شکست و اشک از چشماش سرازیر شد



نوشته شده توسط :shayan
پنجشنبه 1390/03/19-09:47 ق.ظ











خون ریخته شده عشق

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس