تبلیغات
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
غمکده ی تنها عشق وجود دلم - رمان عشق لیلی و مجنون ...عشق علکی
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

تماس بامدیریت شایان

کد تماس با ما

شایان موزیک

چت روم

چت روم

تعبیر خواب آنلاین

تعبیر خواب

اس ام اس های تصادفی


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد تنهاعشق وجد

فال حافظ
Admin Logo
themebox

لیلی و مجنون قسمت اول
------------------------------------------------------

در روزگارانی دور در قبیله ای از دیار عرب به نام قبیله عامریان رییس قبیله كه مردی كریم و بخشنده و بزرگوار بود و به دستگیری بینوایان و مستمندان مشهور، به همراه همسر زیبا و مهربانش زندگی شاد و آرام و راحتی داشتند. اما چیزی مثل یك تندباد حادثه آرامش زندگی آنها را تهدید می كرد. چیزی كه سبب طعنه حسودان و ریشخند نامردمان شده بود. رییس قبیله فرزندی نداشت. و برای عرب نداشتن فرزند پسر، حكم مرگ است و سرشكستگی...
رییس قبیله همیشه دست طلب به درگاه خدا بر می داشت و پس از حمد و سپاس نعمتهای او، عاجزانه درخواست فرزندی می كرد...
دعاها و درخواستهای این زوج بدانجا رسید كه خداوند آنها را صاحب فرزندی پسر كردید. در سحرگاه یك روز زیبای بهاری صدای گریه نوزادی، اشك شوق را بر چشمان رییس قبیله – كه دیگر گرد میانسالی بر چهره اش نشسته بود – جاری كرد:

ایزد به تضرعی كه شاید *** دادش پسری چنانكه باید

سید عامری – رییس قبیله – به میمنت چنین میلادی در خزانه بخشش را باز كرد و جشنی مفصل ترتیب داد.
نهایت دقت و وسواس در نگهداری كودك بعمل آمد، بهترین دایگان، مناسب ترین لباسها و خوراكها برای كودك دردانه فراهم گردید. زیبایی صورت كودك هر بیننده ای را مسحور خویش می كرد. نام كودك را؛ قیس؛ نهادند، قیس ابن عامری
روزها و ماهها گذشت و قیس در پناه تعلیمات و توجهات پدر بزرگتر و رشیدتر می شد. در سن 10 سالگی به چنان كمال و جمالی رسید كه یگانه قبایل اعراب لقب گرفت:

هر كس كه رخش ز دور دیدی *** بادی ز دعا بر او دمیدی
شد چشم پدر به روی او شاد *** از خانه به مكتبش فرستاد

در مكتبخانه گروهی از پسران و دختران، همدرس و همكلاس قیس بودند. در این میان دختری از قبیله مجاور هم در كلاس مشغول تحصیل بود. نورسیده دختری كه تا انتهای داستان همراه او خواهیم بود:

آفت نرسیده دختری خوب *** چون عقل به نام نیك منسوب
محجوبه بیت زندگانی *** شه بیت قصیده جوانی

دختری كه هوش و حواس از سر هر پسری می ربود. دختری كه؛ قیس؛ نیز گه گداری از زیر چشمان پرنفوذش نگاهی از هواخواهی به او می انداخت و در همان سن كم شیفته زیبایی و مهربانیش شده بود. دختری به نام؛ لیلی؛

در هر دلی از هواش میلی *** گیسوش چو لیل و نام لیلی
از دلداریی كه قیس دیدش *** دل داد و به مهر دل خریدش
او نیز هوای قیس می جست *** در سینه هر دو مهر می رست

زان پس درس و مكتب بهانه ای بود برای دیدار، برای حضور و برای همنفسی. نو باوگان دیگر به نام درس و مدرسه فریاد سر می دادند و خروش قیس و لیلی برای همدیگر بود.
هر روز لیلی با چهره ای آمیخته به رنگ عشق و طنازی و قیس با قدمهایی مردانه و نیازمندانه فقط به آرزوی دیدار هم قدم به راه مكتب می گذاشتند. تا جایی كه علیرغم مراقبتهای این دو، احوالات آنها بگونه ای نبود كه مانع افشای سر نهانیشان شود:

عشق آمد و كرد خانه خالی *** برداشته تیغ لاابالی
غم داد و دل از كنارشان برد *** وز دلشدگی قرارشان برد
این پرده دریده شد ز هر سوی *** وان راز شنیده شد به هر كوی
كردند شكیب تا بكوشند *** وان عشق برهنه را بپوشند
در عشق شكیب كی كند سود *** خورشید به گل نشاید اندود

تصمیم گرفتند زمانی با عدم توجه ظاهری به هم آتش این عشق را كه در زبان مردم افتاده بود خاموش كنند اما هر دو پس از مدتی كوتاه صبر و قرار از كف می دادند، نگاههای آندو كه به هم می افتاد هر چه راز بود از پرده برون می افتاد. بقول سعدی:

سخن عشق تو بی آنكه بر آید بزبانم
رنگ رخساره خبر می دهد از سر نهانم

این ابراز عشق و علاقه اگر چه از طرف لیلی به سبب دختر بودنش با وسواس و مراقبت بیشتری اعلام می شد اما قیس كسی نبود كه قادر به پرده پوشی باشد، كار بدانجا رسید كه قیس را؛ مجنون؛ نامیدند:

یكباره دلش ز پا در افتاد *** هم خیك درید و هم خر افتاد
و آنان كه نیوفتاده بودند *** مجنون لقبش نهاده بودند

این آوای عاشقی چنان گسترده شد كه تصمیم گرفتند این دو را – كه جوانانی بالغ شده بودند – از هم جدا كنند.افتراقی كه آتش عشق را در دل آنان شعله ورتر ساخت. لیلی در گوشه تنهایی خود اشك می ریخت و مجنون آواره كوچه ها شده بود و اشكریزان سرود عاشقی می خواند. كودكان به دنبال او راه می افتادند؛ مجنون مجنون؛ می كردند و گروهی سنگش می زدند:

او می شد و می زدند هر كس *** مجنون مجنون ز پیش و از پس

ادامه دارد

قسمت دوم این رمان با دادن نظر لطف شما بروز میشودبرای دنبال قسمت دوم این رمان جذاب یه لطف نظری کن ..تا قسمت دوم  این رمان را در وب سایت خود مشاهده کنید.....با تشکر  شایان

 



نوشته شده توسط :shayan
سه شنبه 1389/12/3-04:30 ب.ظ











خون ریخته شده عشق

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس