تبلیغات
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
غمکده ی تنها عشق وجود دلم - لطیفه های قدیمی
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

تماس بامدیریت شایان

کد تماس با ما

شایان موزیک

چت روم

چت روم

تعبیر خواب آنلاین

تعبیر خواب

اس ام اس های تصادفی


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد تنهاعشق وجد

فال حافظ
Admin Logo
themebox

 
بازرگانى از غلام به بانو پیام فرستاد تا براى شب شش‏انداز بپزد، غلام كه تا آن روز نام این غذا را نشنیده بود، گمان برد كه شش‏انداز، غذایى به كفاف شش نفر است، تعداد افراد خانه را شمرد، هفت تن بودند، اندیشید كه خواجه عمداً غلام را به حساب نیاورده، لذا خاتون را گفت: آقا فرموده هفت‏انداز بپزید.
 
 
 در تاریخ آورده‏اند كه: وقتى حاج میرزا آقاسى وزیر محمدشاه قاجار به حفر قناتى امر داده بود، روزى كه به بازدید چاه‏ها رفت، مقنى اظهار داشت كه كندن قنات در اینجا بى‏حاصل است، چه اینكه این زمین آب ندارد. حاجى میرزا آقاسى در جوابش گفت:
 «آب براى من ندارد، نان كه براى تو دارد!!»
 
 
 گویند: جمعى غوكى را دیده و از شناخت نوع آن عاجر ماندند، ملانصرالدین را خبر كردند او بیامد و گفت: بلبلى‏اش بلبل است، یا بچه بلبل است پر در نیاورده و یا پیر است پر ریزانده است.
 
 
 لشكریان محمود در هندوستان طفلى هندو یافتند و او را به حضور سلطان آوردند. محمود دل بر او بست و هر زمان لطفى تازه در حق او نشان مى‏داد تا اینكه او را با خود بر سریر سلطنت نشاند، ولى طفل هندو در میان آن همه عزت و ناز اشك مى‏ریخت. چون شاه علت گریه او را پرسید، طفل گفت: مادرم كه مرا همیشه از محمود مى‏ترسانید در اینجا حاضر نیست كه ببیند من در كنار شاه بر تخت سلطنت نشسته‏ام.
 
 عابدى شب و روز به عبادت خدا مشغول بود اما او را كشفى حاصل نمى‏شد و حالى دست نمى‏داد. او ریشى بزرگ داشت كه گاهگاهى آن را شانه مى‏كرد. روزى موسى را در راه دید و حدیث خود را با او بازگفت و از او خواست تا از حق تعالى بپرسد كه چرا او را گشایشى حاصل نمى‏شود. چون موسى به كوه طور شد، این سؤال را با حضرت حق در میان گذاشت، خطاب آمد كه: او از وصل ما محروم مانده است زیرا همواره مشغول ریش خویش است!
 
 پیر زالى پسر خود را پیش ابوسعید برد تا مرید او شود، ولى پسرك تاب تحمل زندگى سخت صوفیان را نداشت، پس به ابوسعید گفت: تو مى‏خواستى صوفى‏اى از من بسازى، ولى مرا در دام مرگ انداختى! ابوسعید گفت: وقتى كه ابوسعید بخواهد مریدى بسازد، مثل تو مى‏شود، ولى چون پروردگار بخواهد مریدى بسازد، او مثل ابوسعید مى‏شود.
زنى براى استعلاج نزد مرحوم میرزا ابوالحسن خان دكتر (از اولین اطبایى كه با اسلوب طب جدید درس خوانده بود) آمده و گفت: حكیم‏باشى! طبعم گرم است و استخوانهایم سرد، سردى مى‏خورم با من نمى‏سازد و گرمى هم ضرر مى‏كند. دكتر به تعجب پرسید: خانم، این ییلاق و قشلاق را از كجا آورده‏اید؟! 
 
 مردى قدكى نزد خیاط برد تا قبایى كند. و از اجرت پرسید، خیاط گفت: مزد آن قدكى و قندكى است. صاحب كار، قدك را نزد او نهاده، راه در گرفت، خیاط پرسید كجا مى‏روى؟ گفت: این قدكش تا قند را فراهم آورم.زنى براى استعلاج نزد مرحوم میرزا ابوالحسن خان دكتر (از اولین اطبایى كه با اسلوب طب جدید درس خوانده بود) آمده و گفت: حكیم‏باشى! طبعم گرم است و استخوانهایم سرد، سردى مى‏خورم با من نمى‏سازد و گرمى هم ضرر مى‏كند. دكتر به تعجب پرسید: خانم، این ییلاق و قشلاق را از كجا آورده‏اید؟! زنى براى استعلاج نزد مرحوم میرزا ابوالحسن خان دكتر (از اولین اطبایى كه با اسلوب طب جدید درس خوانده بود) آمده و گفت: حكیم‏باشى! طبعم گرم است و استخوانهایم سرد، سردى مى‏خورم با من نمى‏سازد و گرمى هم ضرر مى‏كند. دكتر به تعجب پرسید: خانم، این ییلاق و قشلاق را از كجا آورده‏اید؟!
 
 مردى قدكى نزد خیاط برد تا قبایى كند. و از اجرت پرسید، خیاط گفت: مزد آن قدكى و قندكى است. صاحب كار، قدك را نزد او نهاده، راه در گرفت، خیاط پرسید كجا مى‏روى؟ گفت: این قدكش تا قند را فراهم آورم.
 روستایى با زن، در امر كدخدایىِ دو پسر رسیده رأى مى‏زد و از تنگدستى و عدم توانایى خویش در امر ازدواج فرزندان شكایت مى‏كرد، پسر بزرگتر كه تا آنگاه در گوشه‏اى ساكت نشسته بود، چاره‏اندیشى كرد و گفت:
 اى پدر جان، امسال براى یكیمان زن بگیر، سال دیگر براى داداشم!
 
 كچلى را زخم تگرگ سر بشكست، دوان دوان به مطبخ آمده دسته هاونى بیاورد و به زیر آسمان گرفته و گفت:
 اگر مردى سریانه را بشكن
 
 سلطانى كرمانشاهى براى بیدل كرمانشاهى كه بسیار شكم گنده بوده چنین سروده است:
 دیدم شكمى ز دور پیداست
 بعد از دو سه روز بیدل آمد
 
 گویند لرى دوغى خرید. دوغ‏فروش در آن آبى آلوده ریخته بود كه چند بچه وزغ در میان داشت. چون لر به آشامیدن دوغ آغازید، غوك‏بچگان به آواز درآمدند. لر گفت: اگر زاقى كنى، زوقى كنى، پیل دادم مى‏خورمت.
 
 آورده‏اند كه شخصى از ملانصرالدین طنابى به امانت خواست، ملا گفت: بر روى آن ارزان گسترده‏ام.
 مرد پرسید: چگونه بر طناب ارزن گسترند؟
 گفت: چون مقصود بهانه است، همین بهانه بس است !

 
 مردى قدكى نزد خیاط برد تا قبایى كند. و از اجرت پرسید، خیاط گفت: مزد آن قدكى و قندكى است. صاحب كار، قدك را نزد او نهاده، راه در گرفت، خیاط پرسید كجا مى‏روى؟ گفت: این قدكش تا قند را فراهم آورم.
 روستایى با زن، در امر كدخدایىِ دو پسر رسیده رأى مى‏زد و از تنگدستى و عدم توانایى خویش در امر ازدواج فرزندان شكایت مى‏كرد، پسر بزرگتر كه تا آنگاه در گوشه‏اى ساكت نشسته بود، چاره‏اندیشى كرد و گفت:
 اى پدر جان، امسال براى یكیمان زن بگیر، سال دیگر براى داداشم!
 
 كچلى را زخم تگرگ سر بشكست، دوان دوان به مطبخ آمده دسته هاونى بیاورد و به زیر آسمان گرفته و گفت:
 اگر مردى سریانه را بشكن
 
 سلطانى كرمانشاهى براى بیدل كرمانشاهى كه بسیار شكم گنده بوده چنین سروده است:
 دیدم شكمى ز دور پیداست
 بعد از دو سه روز بیدل آمد
 
 گویند لرى دوغى خرید. دوغ‏فروش در آن آبى آلوده ریخته بود كه چند بچه وزغ در میان داشت. چون لر به آشامیدن دوغ آغازید، غوك‏بچگان به آواز درآمدند. لر گفت: اگر زاقى كنى، زوقى كنى، پیل دادم مى‏خورمت.
 
 آورده‏اند كه شخصى از ملانصرالدین طنابى به امانت خواست، ملا گفت: بر روى آن ارزان گسترده‏ام.
 مرد پرسید: چگونه بر طناب ارزن گسترند؟
 گفت: چون مقصود بهانه است، همین بهانه بس است !

 روستایى با زن، در امر كدخدایىِ دو پسر رسیده رأى مى‏زد و از تنگدستى و عدم توانایى خویش در امر ازدواج فرزندان شكایت مى‏كرد، پسر بزرگتر كه تا آنگاه در گوشه‏اى ساكت نشسته بود، چاره‏اندیشى كرد و گفت:
 اى پدر جان، امسال براى یكیمان زن بگیر، سال دیگر براى داداشم!
 
 كچلى را زخم تگرگ سر بشكست، دوان دوان به مطبخ آمده دسته هاونى بیاورد و به زیر آسمان گرفته و گفت:
 اگر مردى سریانه را بشكن
 
 سلطانى كرمانشاهى براى بیدل كرمانشاهى كه بسیار شكم گنده بوده چنین سروده است:
 دیدم شكمى ز دور پیداست
 بعد از دو سه روز بیدل آمد
 
 گویند لرى دوغى خرید. دوغ‏فروش در آن آبى آلوده ریخته بود كه چند بچه وزغ در میان داشت. چون لر به آشامیدن دوغ آغازید، غوك‏بچگان به آواز درآمدند. لر گفت: اگر زاقى كنى، زوقى كنى، پیل دادم مى‏خورمت.
 
 آورده‏اند كه شخصى از ملانصرالدین طنابى به امانت خواست، ملا گفت: بر روى آن ارزان گسترده‏ام.
 مرد پرسید: چگونه بر طناب ارزن گسترند؟
 گفت: چون مقصود بهانه است، همین بهانه بس است !



نوشته شده توسط :shayan
شنبه 1389/11/16-12:37 ق.ظ











خون ریخته شده عشق

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس